۱۰ ماه گذشت تا اینکه مقداری پول جمع کردیم، مقداری هم از رفقا قرض کردیم و با همسر و دخترم راهی بازار شدیم. بعد از ساعت ها گشتن، یخچال و فرشی به سلیقه ی هانیه خریدیم. از مغازه فرش فروشی رفتیم به مغازه ی کمد فروشی و یک کمد ساده و ارزان خریدیم.هانیه و مادرش به بازار پلاستیک فروش ها رفتند و من هم رفتم تا وانتی کرایه کنم تا اجناس را به خانه ببرم. چشمم به وانت ابی رنگی خورد که ان طرف خیابان پارک کرده بود. به سراغش رفتم، خیلی دندانگردی نکرد و قیمت پیشنهادی من را قبول کرد.بعد از بار زدن کمد، سراغ یخچال و فرش رفتیم، خیلی خوشحال بودم که لا اقل چند قلم جنس برای دخترم گرفته ام. بعد از چند دقیقه به منزل رسیدیم، راننده اصرار کرد که در را باز کنم  و من هم از ماشین پیاده شدم تا در را باز کنم. کلید را از جیبم در اوردم  تا در را باز کردم صدای گاز ماشین، پاهایم را سست کرد، هرچه داد زدم محلی نگذاشت و با سرعت زیاد از محل دور شد. روی زمین نشستم و مات و مبهوت به اخر کوچه خیره شدم،با زحمت بدن بی جانم را داخل حیاط کشاندم و با بی حالی گوشه ای افتادم.بعد از مدتی هانیه و همسرم با تاکسی سر رسیدند همین که مرا در ان وضعیت دیدند، وسایل از دستشان افتاد و بالای سر من امدند. هرچه میگفتند چه شده، چرا روی زمین نشسته ای و... پاسخی برایشان نداشتم.مانده بودم باید چه کنم. مدت ها جان کندن در افتاب سوزان بندر، مدت ها سوزن زدن شبانه روزی دخترم و همسرم، همه را نیسست و نابود می دیدم. در یک ان، یاد حرف شیعیان افتادم، انها می گفتند که ما امامی داریم که یکی از القاب او مغیث(فریاد رس) است. رو به اسمان کردم، مضطرانه گفتم: خدایا اگر شیعیان راست می گویند و امامشان واقعا مغیث است پس بگو به فریاد من برسد و مرا از این مشکل رها کنذ.

این ها را گفتم و با تمام وجود فریاد زدم یا مغیث! یا مغیث! امدم از جا بلند شوم که صدای ترمز ماشینی مرا به سوی در کشاند. ان راننده را دیدم که سر پایین انداخته بود. نگاهی به وانت انداختم دیدم وسایل سالم سر جایش است. دستش را گرفتم، ترسیده بود، گفتم: کاری با شما ندارم فققط بگو چرا برگشتی؟ با ترس و دلهره وارد حیاط شد و کنار ایوان نشست و گفت: راستش ما کارمان همین است، بار خوبی که به تورمان می خورد، نقشه می کشیم و در اولین فرصت که صاحب بار از ماشین پیاده شد، گاز ماشین را می گیریم و فرار می کنیم. وقتی بار شما را دزدیدم ، به خانه رفتم،از ماشین پیاده شدم و در را باز کردم تا وسایل را داخل حیاط خالی کنم، وقتی سوار شدم در حیاط بسته شد. چون عجله داشتم و می ترسیدم شما تعقیبم کرده باشین با عجله پیاده شدم و در را مجددا باز کردم، به محض سوار شدن به ماشین، باز هم در بسته شد. دفعه ی سوم هم همین اتفاق افتاد. ولی دفعه ی چهارم، انگار یک نفر در را از پشت حل می داد، به داخل نگاه کردم دیدم کسی در حیاط نیست. ترسیده بودم چون این در تاحالا خود به خود بسته نشده بود بادی هم نمی امد که بگویم باد در را می بندد. گفتم این اقا که بارش رادزدیده ام یا جادوگر است یا به بالا وصل است که خدا اینقدر هوایش را دارد.پشیمان شدم و بار را اوردم.

تا این را گفت اشک را روی گونه هایم احساس کردم و همانجا تصمیم گرفتم شیعه شوم ولی از ترس فامیل به هیچ کس جز هانیه و خدیجه چیزی نگفتم.

نقل از ایت الله العظمی تبریزی،مجله ی انتظار،جلد5